تبليغاتX
می خواهمت هنوز







می خواهمت هنوز

هرچی که دلم بخواد!

آخجون مهمونی...

  من محال است به دیدار تو قانع باشم                 کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه..

ته نوشت:  هیچی....

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:10 توسط ... |

دزدیدمش!!!

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

 

ته نوشت: خیلی قشنگ بود برا همین دزدیمش!! ببخشید خداجون

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:59 توسط ... |

دلم تنگیده..

یه اتفاقایی افتاده که همه چیز...

  از خودمم دلگیرم مثل اون شعره که میگه:

از شعر ،از تمام خودم،از تو دلخورم                 بغضم گرفته منتظر یک تلنگرم

تا های های های ببارم که اشکهام                 مخفی کند دوباره مرا زیر چادرم..

 

ته نوشت: دلم تنگیده شده بسیار،به قول شعر خودم:

                       حالا فقط امید پنجره فولاد مشهدم...

من عاشق گنبدتم،گنبدت مثل بارون میمونه که هیچوقت آدم ازش سیر نمیشه...

تازگیها یه قاب اضافه شده به دیوار اتاق که اسم قشنگ تو روش نوشته شده...دلمو میلرزونه ...

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:35 توسط ... |

سال نو مبارک...

به قهر رفتنش ببین،كه پابه پا همي كند

                                      مگر ز لج به روي خود هيچ نيارم،برود

يار روان و شهريار از عقبش به سر دوان

                                     غصه نخور دل حزين،نميگذارم برود...

ته نوشت: چه سخت باشه،چه آسون،ديگه بايد برم..سال نومم با بقيه فرق ميكنه مثل خيلي چيزاي ديگه...از۲۴اسفند شروع ميشه...شايد بعداها توتقويمم ثبتش كنن،سال هجري مهدي

يواش يواش بايد باروبنه رو ببندم،زيادسنگين نميشه،توهجرت بايد از خيلي چيزابگذري و دل بكني و بري...

مشكل دلمه كه نشسته و ميگه نميام...نميخوااام...

ولي من بايد برم.از دلمم دل ميكنم! شايدخدا در ازاي اين بيدلي بهم بال بده...

شمايي كه سال نوتون ۱فروردين شروع ميشه،سال نو مبارك.برام دعاكنيد...دعاكنيدبارون بياد...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 11:18 توسط ... |

خدای بارون...

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

                                به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری..

 

 

ته نوشت:داره بارون میاد...چقدقشنگه بارون...درسته عشق از نظر من کشکه ولی بعضی موقعها به این می اندیشم که شاید عاشق بارونم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:7 توسط ... |

تولدت مبارک...

 

تورا خدا به زمین هدیه داده چون باران...

چقد بارون قشنگه!!

 

ته نوشت: تولدت مبارک...اندازه ی بارون مبارک...

درسته عشق کشکه ولی من عاشق بارونم! بارون قشنگترین هدیه خدا به منه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط ... |

بارون میاد...

وقتی دلت از این دنیای سیمانی و آسمون تیره رنگش میگیره...

وقتی هیچی آرومت نمیکنه...

وقتی نمیتونی برای کسی توضیح بدی که چی شده که اینجوری شده...

وقتی دلت تنگ شده...تنگ تنگ تنگ...انقد تنگیده که داره میمیره...

وقتی میشی مثل الان من...

فقط خدامیتونه آرومت کنه، با یه بارون نم نم...آروم میشی...

                     

ته نوشت: الان بارون میباره...

ولی مردم چقدر از بارون میترسن...

محرمه...محرم یعنی تو...یعنی یاد آدوری شرمندگی من!!

چندروز بعد نوشت: دلم گرفته!! گرگه...گرگه...چرا مواظبم نیستی؟؟مگه خدام نیستی؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 13:20 توسط ... |

تولدت مبارک...

تولد من بیست و دوم بود،تولد تو بيست و هفتم.

از خيلي روز قبل دوشنبه تو بهم تبريك گفتي تا وقتي رسيديم،وقتي از باب الجواد اومديم،

اذن دخول خونديم،نماز مغرب تولدمو تو صحن جامع رضوي خوندم...

وقتي قدم به قدم نزديك تر ميشدم و ميگفتم:تولدمه،تولدمه...

نگاهتو ميشد حس كرد،اون همه مهربوني رو،صداي تبريكت،لبخندت!!!

قرار بود منم بيام برا تولدت.بيام حضوري تبريك بگم...نشد...يعني نخواستي وگرنه ميشد!!

هر يه كيلومتري كه ازون ۱۲۰۰تا كم ميشد بگم تولدت مبارك...

ته نوشت: تولد تو كه قشنگ ترين روز زندگيمه اونجوري نبود كه مي خواستي...مي خواستم...

ببخشيديم!! مهربونم...عزيز دلم..تولدت مبارك! د و س ت د ا ر م...

يه چيز ديگه نوشت: پارسال پست تولدت شد اولين پست وبلاگم.

چه تقارن قشنگيه همزمان شدن تولدت با يه ساله شدن"مي خواهمت هنوز"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 11:37 توسط ... |

آپ من

نمیدونم چی بگم....چی بنویسم...چقد سخته اینجوری نوشتن...

فقط بگم امروز یه روز خاصه....خیلیم خاصه...یه روز خوشگل و دوس داشتنی

انشالله خودت زودتر برگردی و با بعدا نوشتت این پستو قابل خوندنش کنی....

۵ مهر نوشت من :از۲۲شهریور همون روز خاص ،۲هفته میگذره.

 ۲هفته از تولدم کنار امام رضاجون خوشگلم میگذره.چقد قشنگ بود دوباره به دنيا اومدن جلوي گنبد طلايي قشنگش!!!

انقد عالي بود!!!كه خداكنه همتون روز تولدتون اونجاباشيد و امام جون تولدتونو تبريك بگه!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 6:30 توسط ... |

وقتش رسیده!

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

                                                        با سار پشت پنجره،جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو

                                                      هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود...

ته نوشت: میخوایم بریم یه جای خوب...

آخجون که صدامون زده...آخجون که میریم پیشش...خداکنه دوسمون داشته باشه!

امروز نوشت:امروز۲۱کمه.  اگه خداجون بخواد فردا میرسیم..فردا یه روز قشنگه.که پیش امام رضاجون مهربونم میشه قشنگتر!!!خیلی قشنگتر!!!چه خاطره انگیز میشه!

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 11:39 توسط ... |

مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند!

بعضی موقع ها یه جوری میشه...

چرا اینجوری میشه نمی دونم...ولی یه دفه انگار تموم غمای دنیا میریزه تو دلم!!!

مثل الان...مثل دیشب...

ته نوشت: تو مگه خدای من نیستی؟؟؟ مثل همیشه آرومم کن!

می خوام برم...ازین کهکشان...

قرار بود دیگه پست نزارم .یه دفه ای شد.ببخشیدیم!

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 12:29 توسط ... |

بساط عشق..

گاهی بساط عشق خودش جور می شود

                                                  گاهی به صد مقدمه ناجور می شود!!!

                                                

ته نوشت: الان ۱۸روزه که بساط عشق خودش جور شده!!! داره تموم میشه مهمونیه خداجون!

ماه که تاچند روز پیش کامل بود کم کم از قطرش داره کم میشه!!!

وقتی هلال بشه...دعا میکنم  خداجون بغلتون کنه!مهمون ویژه بشید...شماهم دعا کنید خداجونم منو بوس کنه!!اونوقت میشه   کلاغ پر...گنجشک پر...منم پر...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 13:28 توسط ... |

خوب داند..

خوب داند که به این سینه چه ها میگذرد

                                                  هرکه ازکوچه ی معشوقه ی ما میگذرد..

                                           

ته نوشت: ولی خونه ی تو کوچه نداره!!! براهمینه که هیچکس نمیدونه به این سینه چی میگذره!!!

بهم پربده تا بعد این یه ماه مهمونی بشه کلاغ پر...گنجشک پر...منم پر...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 19:17 توسط ... |

همچون نسیم..

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

                                                         چون بوته زار دست برایش تکان دهم!

                                     

ته نوشت: دلم گرفته...دلم بدجوری گرفته..."مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند!!"

     دلم یه عالمه تنگیده...شاید همین روزا بمیره!

     دعاکنید،متکدی دعام بدجور!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:6 توسط ... |

هر-کی-تک-بی-یا-ره..

یکی بود خسرو بود،يكي ديگه بود فرهادبود،يكي ديگه هم بود ؛ شيرين!!

وقتي ديدن يكيشون اضافيه و بايد بره بيرون...قرار شد"هر - كي -تك - بياره "بره بيرون، حتماني فرهاد تك آورد كه رفت بيستون!

بين ليلي و مجنون و ابن السلام هم حتما مجنون تك اورد و رفت بيابون!

اگه ما سه تا(تو ... من ...يكي)قرارشه هر  كي  تك  بياره ،كي ميره بيرون؟؟؟كي ميمونه؟؟

توكه خداجوني عمرا تك بياري...منم كه دقلي بازي ميكنمو دستمو دير ميارم پايين...فقط

"يكي"ميمونه كه!! پس من هميشه مال توام...توهم هميشه مال مني...خداي مني!

                 صدات تا زمين ميرسه:" مي خواهمت هنوز...مي خواهمت هميشه..."

                                     

ته نوشت:هروقت كتاباي رضااميرخاني رو ميخونم هوايي ميشم...دعا كنيد...دعاكنيد وقتي خدا كلاغارو  گنجشكارو بوس ميكنه تا پرواز كنن..منو يادش نره...

كلاغ پر....گنجشك پر...من پر..

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:12 توسط ... |

چقدر سخته..

خدای همه ی آدما ،حتی ادم بزرگا...خدای بچه ها...خدای اسمون...خدای زمین...

       خدای دریا....خدای شن ها...

       خدای گل ها....خدای فرشته ها...خدای بارون...خداي برف...

خداي خورشيد...خداي ماه...خداي كهكشان...خداي ستاره ها...

خداي گنجشكا...خداي ماهيا...

خداي نرگس...خداي عارفه ....خداي من...

خداي من...خداجون من...خداجونم...

چقدر لحظه ي هبوط آدم سخت بود...چقدر سخت بود...مثل هبوط ميموند...داشتم دق ميكردم

آخه تو كه ميدوني دوست دارم....اگه مواظبم نبودي...اگه دوستم نداشتي..اگه...اگه...

                                 

ته نوشت: فقط تورو دوست دارم...فقط تورو...مي خواهمت هنوز...مي خواهمت هميشه...

مثل تو ...كه خداي من مي موني هميشه!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:24 توسط ... |

گاه اگر..

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید خوش تر است

                                               داستان هایی که مردم از تو میگویند چیست؟؟؟

                                   

ته نوشت: خیلی بده ها اگه اینجوری باشه!

بیچاره اونی که دوست داره و دلش تنگیده به جای حرفای قشنگ هی چیزایی که نباید بشنوه رو بشنوه!! شایدم تقصیر گوشای خودش باشه، هرچی میشنوه رو نباید باور کنه كه!! شایدم تقصیر اونیه که خبرو میرسونه(کار بدی میکنه)!! شایدم تقصير هيچكدوم نيست...

اصلا تقصير عشقه(همون فرضيه محال و كشك)كه اونارو پابند كه نه دل بند هم ديگه كرده!

حيفه،نه؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 11:8 توسط ... |

شبیه آمدن..

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای               شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

دوتا یاکریم خوشگل یه دفه ای اومدن تو ساختمون گل و گلاب (گل و بوته)لونه درست کردن خیلی یه دفه ای

شبیه آمدن عشق!!!

چندروز پیش یه تخم یاکریمه کوچولو روزمین افتاده بود و شکسته بود...مثل شکستن عشق!!!

فکرکنم دیگه اسبابکشی کنن و برن...

                           

ته نوشت:اینم پست..دیگه چی؟؟

تذکر: من وبلاگم مال هیچکس نیست،مثل خيلي ها برا عشق و يه شخص خاص نمي نويسم

به نظرم عشق فرضيه اي اثبات نشده و كاملا كشكه!!!

پس هرجاي اين كره خاكي يكي ادعا كرد اين پست يا وبلاگ مال اونه از همينجا

شديدا تكذيب ميكنم!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 11:40 توسط ... |

خدا هم میشکنه؟؟

 فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

                                                        نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

           تا   امدم    که     خداحافظی    کنم

                                                        بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

                                 

تهش:این ترمم داره تموم میشه.نرگسم،گلم،ديروز رفت.البته كار من از شكستن خدا

توي گلو گذشته بود،نرگس به اشكام خنديد!

خداكنه خاطره هاي خوبش يادمون بمونه و بدم اگر داشت بيخيال!

دعا كنيد از خان هفتم كه امتحان هاس خوب بگذريم و قهرمان بشيم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:33 توسط ... |

اطلاعیه..

یه اطلاعیه زدن روی دیوارهای دانشگاه...

خیلی خوشگله...یه عکسی داره....ولی قرعه کشی میکنن...

خیلی چیزا میخواد که من ندارم وگرنه منم ثبت نام میکردم...(خدا و خودش میدونن)

خودش همونیه که صدام نزده هنوز...اگه صدام کنه با سرعت نور میدوم...

 

                   

 ته نوشت:یه سری از بچه ها با دانشگاه میرن بهشت...اونجا قطعه ای از بهشته...

ولی من نمیخوام با قرعه کشی برم بهشت...باید خود خدا منو ببره...باید خودش صدام کنه...

منم بهشت میخوام!!!!

بعدا نوشت:چند روز پیش،يعني سومين روز از سومين ماه بهار سال هشتادونه،بعد نماز ظهر و عصر

قرعه كشي كربلا بود...يه اسم آشنا...يكي از همكلاسي هامون اسمش دراومد برا بهشت!!!

خوش به حالش...خوش به حال كلاسمون كه يه نماينده تو بهشت داره...نماينده اي كه

 همه بچه هاي كلاسو زير گنبد طلايي دعا ميكنه...

خيلي خوش به حال بهشت كه بهشته...خوش به حال خدا كه صاحب بهشته...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:10 توسط ... |

اشتباه کردم..

دوباره اشتباه کردم...من فکر می کردم همه مثل تو باشن...

وقتی یه کار نه خیلی درست انجام میدم،به كسي كه ازم دلخوره زود ميگم:ببخشيد...

منم منتظرم تا اوني كه دوسش دارم و الان دلخوره زودي بگه:اشكالي نداره...يا وقتي اشكال داره بگه:خواهش ميكنم...يا فقط يه لبخند كوچولو بزنه يعني عذرخواهي منو شنيده ...اگه خنديدنو دوست نداره فقط نگاه كنه يعني حواسش به منه...حتي اگه نگاهش يخبندون باشه...

ولي اگه اوني كه دلخوره خيلي برات عزيز باشه توقعت بالا ميره و اون نگاه يخيده ....

من اشتباه كردم...يادم نبود هيچكس مثل تو نيست! آخه تا من بهت ميگم :ببخشيد...مهربون نگام ميكني،ميخندي،ميگي:بي خيال...

يادم نبود تو خدايي و هيچكس مثل تو نميشه! اخه تو مثل هيچ كسي!!!

                                

ته نوشت:كسي كه دلخوره از من ناراحت نيست براي من ناراحته...آخه اونم منو خيلي دوست داره..

ولي سردي نگاهش برام غير قابل تحمله!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:14 توسط ... |

بی معرفت..

پرنده های پشت بام را دوست دارم

             دانه هایی که هر روز برایشان می ریزم

               در میان آنها یک پرنده ی بی معرفت هست

              که می دانم روزی به اسمان خواهد رفت و بر نمیگردد

      من     او     را      بیشتر      دوست دارم....!!!!

 

                              

ته نوشت:  می خواستم مثل پرنده بی معرفته یه چندروزی نباشم...شاید میشد خیلی چندروز!!

ولی دیگه....شاید همچنان با معرفت(آخر تواضعم،نه؟)باقي بمونم!!!

يه چيز ديگه نوشت:  حرف آخر اينكه....بعضي موقع ها معلوم نيست چي ميگي!!يا

من عاشق ميزنم و حواسم نيست...!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:42 توسط ... |

دوست دارم..

دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم...

تو تنها کسی هستی که وقتی میگم دوست دارم نمی پرسی:چقدر؟؟؟

تنها کسی که خودش میدونه چقدر دوسش دارم!

چقدر خوبه که تو همه چیزو میدونی! چقدر خوبه که مثل آدما نیستی یا به قول شازده کوچولو

مثل آدم بزرگا نیستی! چقدر خوبه که نیازی نیست اینهمه برات توضیح داد...

چقدر خوبه که دوست دارم...

                                     

ته نوشت:تو با این همه عظمت! چقدر خوبه که دست داشتنت ترس نداره...

             خییییییییلی دوست دارم!    صدای خدا میاد که می گه: ما بیشتر!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 8:26 توسط ... |

اونا عاشقن..

شب رفتن تو یاس ها،دلمو دلداري دادن

                                              اونا عاشقن وليكن تنها نيستن كه،زيادن

ته نوشت:اينو برا عزيزي گذاشتم كه رفته و الان صدقافله دلم همراهشه.

                        هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 11:23 توسط ... |

حالا..

حالا که آمده ای

     خدا هم خوشحال است

        دیگر وقتش را نمی گیرم...

                                    

بقیه نوشت: دیگه نفس های آخر سال هشتادو هشته!!!

(ابتدایی که بودم از حروفی نوشتن عددا خسته میشدم از بس معلم ها مشق میگفتن!!!! ولی الان نه)

داره تموم میشه مثل راند سوم مبارزه که نفسی نمونده و ضربه هاتم...

سال جدیدو تبریک میگم.انشاا... یه سال پر از خدا و موفقیت و سلامتی و شادکامی و هرچی که خوبه داشته باشین!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:34 توسط ... |

رها...

رفته بودیم یه اردوی دانشجویی چند روزه.عصر آخرین روز بود که رفتیم خرید.

با یه پیامک حالم گرفته شده بود،خیلی!!!داشتم به حال کمی تا قسمتی ابری خودم

 می اندیشیدم که یه دختر کوچولو نگاهمو روی خودش میخ کوب کرد.

با شال و کلاه و کاپشن و چکمه های صورتی!!!

نشسته بود روی زمین و مادربزرگش بالای سرش ازش خواهش میکرد که بلندشه!!

رفتم روبه روش نشستم.چقدر ناز بود!!! با اون اخم کودکانش که اصلا نگام نمیکرد!!!گفتم:

خانوم خوشگله چرا نشستی رو زمین؟؟؟جواب نداد.

-چقدر شلوارت خوشگله!! الان کثیف میشه که. هنوز اخم کرده بود.

-کاپشنتو با من عوض میکنی؟؟؟بین برامن سفیده ولی براتو صورتیه.

-لاکت چه خوشگله!!!من ندارم.ببین ناخونمو...

نرگس اومد کمکم.چقدر دوتایی قربونش رفتیم.یواش یواش اخماش باز شد.دیگه نگامون میکرد!!

یه دفه بلند شد و دست مادربزرگشو گرفت و رفت....

اسمش "رها" بود!!!

                                              

ته نوشت:این پستو به خاطر فاطمه گذاشتم،

خانوم کوچولویی که یه عکس ازش دارم و رفته توی کمد نشسته!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:58 توسط ... |

تصور کن...

تصور کن بهاری را،كه از دست تو خواهد رفت

                                             خم گيسوي ياري را،كه از دست تو خواهد رفت

    مزن تير خطا، آرام بنشين و مگير از خود

                                            تماشاي شكاري را، كه از دست تو خواهد رفت...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 12:30 توسط ... |

باران..

ملال پنجره را آسمان به باران شست

                                          چهار چشم غبارینش ،از غباران شست

      از این دو پنجره اما -از این دو دیده ی من-

                                         مگر ملال تو را می شود به باران شست؟؟؟ 

ته نوشت:فردا شهادت امام رضا جون من!!!! دلم براش یه نقطه شده!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:7 توسط ... |

باز می گردی؟؟

محبوب من! بعد از تو گیجم،بي قرارم،خالي ام،منگم

              بر داربستي از "چه خواهد شد" "چه خواهم كرد" آونگم

 از وقت و روز و فصل، عصر و جمعه و پاييز دلتنگ اند

             و بي تو من مانند عصر جمعه ي پاييز،دلتنگم...

                                

ته نوشت: ميخواستم  آپش كنم،فقط همين.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 13:1 توسط ... |

من که می دونم..

من که میدونم چقدر دوستم داری...

من که میدونم یواشکی نگام میکنی،من كه مي دونم هميشه مواظبمي،هوا مو داري...

من كه ميدونم همه ي پست ها مو مي خوني...چقدر نگرانمي!!!

امشب كه دوباره اومدي برام لالايي بخوني،قبل اينكه بوسم كني و بري يواشكي و آروم تو

گوشم بگو كه:

          خيلي دوست دارم...هميشه مواظبتم...هميشه نگات ميكنم.....

تا منم يادم بمونه كه فردا يه پست بذارم و بگم:

          خدا جون...من كه ميدونم چقدر دوستم داري...من كه ميدونم...

ته نوشت: تو مهربون تريني،خداي خوب مني، به هيچ كي نمي دمت!!!

                                  

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:44 توسط ... |